چرک نویس هایم برای مفرد مذکر غایبم...

برو ادامه ی مطلب عشقم... 

Avazak_ir-Beauty6


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 22:45 توسط بانو|

 موج اگر می دانست که ساحل دستش را نمی گیرد هرگز برای رسیدن اینقدر نفس نفس نمیزد ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان 1393ساعت 14:1 توسط بانو|

فردا روز تولدته...

من نمی تونم بهت تبریک بگم اما یادمه...

تولدت مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 17:30 توسط بانو|

درست ی هفته پیش یعنی 17 مهر ۱۳۹۳

خواهرت و مامانت و مامان بزرگت ناگهانی ساعت 12 بعد از ظهر اومدند خونمون...خاله لعیا با دختر خاله فاطمه هم خونموم بودند...
اومدند نشتند و حرف زدند...
ظاهرااا مامان جونتون راضی نبودند...چون هر چی مامان برا رد کردن تو میگفت ایشون تایید میکردند.اما خواهرت خیلی ماهه.اومد اونقدر بامن حرف زد که نگوووو

بابام اومد و من نتونستم قانعش کنم.بهش گفتم که تو دوسم داری و منم همین طور.اما بابا گفت دخترم دوست داشتن کافی نیست...به بابا هم حق دادم.ما که از تو چیزی نمیخوایم اما حداقلش 30 درصد که باید رو پاهای خود بایستی...
ما هرچی گفتیم ×خونوادت گفتند که بابا پشتش هست.
من تکیه گاه میخوام اونم توووو نه بابات...
 به خدا داغونم اما بروز نمیدم.هر چقدرتلاش میکنم که فراموشت کنم .نمیشه...

هرچقدر اصرار کردم که باهات حرف بزنم ×نزاشتنددد

قبلش کلی به هم اس دادیم و من گفتم که قسمت نیست اما تو گفتی که شرایطتو بگووو

هرچی گفتم قبول کردی...ایناته که منو داغون میکنه

کاش بد بودیی....

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 11:46 توسط بانو|

درست 2 ماهه از هم خبر نداریم.گویا زن دایی به مامان گفته که به صورت رسمی میاین خواستگاری...اما خونوادم راضی نیستند.
من هستم و ی دنیا فکر
من هستم و باید ها و نبایدها
من هستم و عشقی که به تو دارم
من هستم و اعتمادی که به خونوادم دارند و راضی نیستند
من هستم و ...
به خدااااااااااااااااااااااااااااموندم.به خدا موندم.
خدایااااااااااااااااکمکم کن.

 

 

گاهي اوقات بي قانوني عجب بيداد مي کند در عاشقي . . .
يکي دور مي زند اما ديگري بايد جريمه شود

 

نوشته شده در یکشنبه ششم مهر 1393ساعت 10:56 توسط بانو|

خداحافظت ...

 

تویی که حالا صدام می کنی شما!

 


یادته زیر گنبد کبود دوتا دوست بودن و کلی حسود؟

 


تقصیر همون حسودا بود که حالا یکی بود یکی نبود

نوشته شده در پنجشنبه ششم شهریور 1393ساعت 14:15 توسط بانو|

2 روزه که تو سرکار رفتی...یعنی کارای اداریتو کردی...آبجیم ایناروگفته...
اخه درست 24 روزه باهمحرف نزدیم...
نمیدونم شاید...
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مرداد 1393ساعت 14:15 توسط بانو|

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 15:46 توسط بانو|

این روزا ...


این روزا عجب روزایی شده...


شاید همدیگرو فراموش کنیم...

فقط همین...

نوشته شده در پنجشنبه نهم مرداد 1393ساعت 13:55 توسط بانو|

دیروز خونه ی ما مهمون بودین...
شبش اس دادی و تشکر کردی...برام ی اس عاشقانه دادی...
و گفتی که خودتو نگیر اصلا بهت نمیادد...

 

 

 

من:بعضیاشون خیلی اغراق دارنااا....

تو:برا تو شاید اما همشون از طرف من از ته دلندد

من:واقعاا؟؟

تو:آره واقعااا

من:میشه دلتو ببینم...

تو:مسخره میکنی...

من:نه به خدااا

تو:دیدنی نیست.حسیه.اگه دیدنی بود میزاشتم موزه .و می نوشتم مخصوص ی نفرر

من:ناراحت نشیااا٬شوخی کردم.

تو:از من خوشت نمیادد؟؟

من:یعنی تو جوابشو نمی دونی؟

تو:میدونم.میخوام ببینم چی میگی.

من:غلط کردی...ای کاش ازت خوشم نمیومد...اما...

تو:میدونی چقدر دوست دارم؟؟

من:ای کاش این حس بینمون نبود.

تو:چرا؟

من:اخه نمیشه...شرایط عوض بهتر تر شدن...خودت که بهتر میدونی...

تو:...

من:برو...من رفتم سحری بخورم.امروز خیلی خیلی خوشحال شدم که دیدمت.

تو:باشه.فعلا ...قربونت.


 

نوشته شده در جمعه بیستم تیر 1393ساعت 11:47 توسط بانو|


آخرين مطالب
» پست ثابت برای تووووو
»
»
»
» 5مهر 1392
»
» 21مرداد 1393
»
» مرداد ماه 1393
» 12 رمضان 1393

Design By : behnam.com