X
تبلیغات
چرک نویس هایم برای مفرد مذکر غایبم...


چرک نویس هایم برای مفرد مذکر غایبم...

برو ادامه ی مطلب عشقم... 

Avazak_ir-Beauty6


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 22:45 توسط بانو|

 
دَســــتــــ هــــایــَـــم خــالـــی اَنـــد …


جـایِ خــالــی دَســــتـِـــ تــو را هــــیـــــچ کــَــســ


بــَــرایــَــم پــُــرنــمـــی کــــنــد …


راســــتــــ مــــی گـــُـفــتــــ شـــــامــــلو:

” دَســـــتـــِـــ خـالـی را بـایــَـــد بــَـــر ســَـر کــــوبــیـــد
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392ساعت 22:56 توسط بانو|

دیــوانـــه ام مــی کــنــد


فــکــر ایــنــکـــه


زنــده زنــده نــیــمــی از مــن را از مــن جـدا کـنـنـد

لـطـفــا …


تــا زنـده ام بـــــــــــــمان

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 22:7 توسط بانو|

آموختم که : زندگی سخت دشوار است .... اما من از او سخت ترم !

آموختم که : فرصتها هیچگاه از بین نمیروند .... بلکه شخص دیگری فرصت از دست رفته

را تصاحب میکند !

آموختم که : چشم پوشی از حقایق .... واقعیت آنها را تغیر نمیدهد !

آموختم که : تنها کسی که مرا در زندگی شاد میکند...کسی است که به من

میگوید : تو مرا شاد کردی !

آموختم که : مهربان بودن بسیار مهم تر از جنگجو بودن است !

آموختم که : خداوند همه چیز را در یک روز نیافرید .... پس من نمیتوانم همه چیز را

دریک روزبدست آورم !

 

وبالاخره آموختم که :

سکوت قدرت بی انتهاست ، عشق نا پیدا ، هستی نا آشنا و دیدن بی انتهاست

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1392ساعت 22:6 توسط بانو|

تو:چای می نوشیدم...یکباره دلتنگت شدم بغض کردم و اشک در چشمانم حلقه زد...همه با تعجب نگاهم کردند!!!لبخند تلخی زدم و و گفتم ...چقدر داغ بود...

من:....(وای بعد ۱۵ روز داغون شدم...حسینم ای کاش میتونستم که بهت بگم عاشقتم اما نمی تونم...)

تو باش نه برای اینکه در دنیا تنها نباشم.تا در دنیای تنهاییم  تنها تو باشی.

تو:همین که تو میدانی دوستت دارم کافیست .بگذار خودش را خفه کند دنیا...

 تو:سلام...ببخشید مزاحم شدم...دلم برات تنگ شده بود...ارشد رو چطوری دادی؟؟

من:...ارشد عالی بود...دیگه شما از این به بعد با خانم قوق لیسانس طرفین...

تو:قوق لیسانس؟؟؟اگه قبول شدی خودتو برا من نگیریاااااا

من:برام غلط املایی نگیر...چرا خواهم گرفت

تو:نگیریااااااا خوشم نمیاد

تو:اولااامسیز قوق لیسانس همه بادارن میاد نه با دارم.دوما میدونم که حرفای ناگفته ات به منم ربط داره ...سوما برا همین پرسیدم.چهارماا این هزارو دومین بار اخر کلملتت نوننننن نذار خ و ش  م ن م ی اد پنجمااا....یاحق

 بعد کلی بحث که از موبایلم پاکشون کردم...فقط این اسها مونده که میخوام اینجا بنویسم...موضوع از این قرار بود که من گفتم...میترسم خونواده مامانت منو قبول نکنند و تو...

 

 

تو:ببخشید ها خیلی بیخود میکنند قبول نکنند مگه خودشون چه گلی به سرشون زدند که میخوان سر من بزنند...بگو ببینم این حرفا رو از حرفای کی استنباط کردی؟؟کسی بهت چیزی گفته؟؟؟راستش رو بگو...

تو:اصلاا غلط بکنند قبول نکنند به کسی چه ربطی داره که من کی رو دوس دارم با نه .اصلاا برام مهم نیست نظر کسانی که بخوان تو زندگی من دخالت کنند....فقط نظر خونوادم برام مهمه اونم اگه منتطقی باشه و گرنه...اه اعصابم خورد شد...

تو:ببین من دوس ندارم در مورد کسی نظر بدم و دخالتی تو مسایل خانوادگی کسی داشته باشم...واز این طرف هم اگه ببینم کسی تو مسایل خانوادگی من دخالت میکنه باهاش محترمانه برخورد میکنم.پس برام مهم نیست ک کسی چیزی میگه ...فقط خودت هستی و خونوادت که میتونن نظر بدن..

تو:من ساده همه چیم رو میگم ولی این خانم خانما اصلا رو نمیکنه ...اینو دیگه نمیگم...

 

تو:باور میکنی احساس میکنم اگه بهت اس ندم فراموشم میکنی...!!!

تو:برا تو نه..؟؟؟

تو: پس خیلی فضولی ها...!!!فقط چیزایی که تو سربازی میگذره  رو می نویسم ...میدونم چی میگی ولی...

تو:دیگه بی خیال این حرفا شو..ببینم حالت خوبه؟؟خوشی..من نیستم و اس نمی دم خوش میگذره؟؟

تو:

 

تو: نه خوب میترسم بری...

من:کجا برم؟؟من جایی ندارم جز خونه ی ی نفر...

تو: نمی دونم...اون یه نفر کیه؟؟؟ من میشناسمش؟؟

من:اره...خیلی خوب میشناسیش...

 تو:اخه کیه؟؟

من:داری عذابن می دیااا..

تو:باشه...خوب بلدی ار نقطه ضعف من استفاده کنی...

من:...

تو:...

من:...

 

 

تو:دوستت دارم اما شاهدی ندارم جز کوچه پس کوچه های دلم...

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392ساعت 11:47 توسط بانو|

فرقی نمیکند صاحب کدام تقویم هستی؛ وقتی عاشقش باشی هرروز روزِمرد توست ... فرقی نمیکند جهانی اش را پاس بداری یا ایرانی اش را؛ وقتی قشنگی اجساست مرزها را شکافته است ... پس آنقدر عاشقش بمان که هر روزش گرانترین هدیه ای است که میتوانی برای او بگیری ...
روزت مبارک نایابترین شاهزاده ی سرزمین قلبم ...
 
 
نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1392ساعت 23:27 توسط بانو|

دلم بهانه ات را می گیرد

چقدر امشب حس می کنم نبود تو را

صدایت در گوشم می پیچد و می گویم :

 دلم تنگ است

صد
ایم کن !

http://s1.picofile.com/file/7640900321/www_o2sh_blogfa_com_100_.jpg

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 16:4 توسط بانو|

تکرار همه چیز در دنیا خسته کننده است،

اما

” تو “

مثل نفسی تکرارت تضمین زندگیست.

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1392ساعت 16:2 توسط بانو|

 


 در جواب اس پایینیم:

 

تو:چشم...مواظب خودت باش...به خدای یکتا میسپارمت...حلالم کن...

من:حتماا...من که ۲۴ ساعته برات دعا میکنم...تو هم منو حلال کن...

تو:زندگی چقدر می خواهد بازیم دهد...همه چیزم را از دستم میگیرد...دلم برات تنک میشه ولی...باشه خداحافظت...فراموشم نکن که برام دعا کنی...

من:حالم شدید خراب شد اما دیگه نتونستم بهت اس بدم...خیلی خیلی دوست دارم اما...

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 22:41 توسط بانو|

امروز ازت خواستم که دیگه بهم اس ندیم...کلی برات اس فرستادم.

من:یاد خدا باعث میشه که بدونیم اگه خدا بخواد ناممکن ها ممکن میشه و دورها نزدیک...حرفم رو با این جمله شروع میکنم تا قوت قلبی باشه برا هردومون...برخلاف میل باطنیم و اما بر اساس بازی روزگار میخوام بگم که شاید مال هم نشدیم و من نمی خوام احساساتمون جریحه دار بشه...خدایی که شاهد و ناظر اعمال ماست اگه بخواد همه چی میشه پس توکل میکنیم به خداا...دیگه نمی خوام با هم رابطه داشته باشم...چون گناه .گناه میاره...شاید بگی ما که چیز خاصی نمیگیم ...اما من میخوام کلهم زیر بنای زندگیم پاک و خدا دوستانه باشه...هرچند روزا خاصی میتو نیم به همدیگه به صورت رسمی اس بدیم اما...میگن به هیچ کس و رابطه ای وابسته نشین اما این جز اصول نشدنی این دنیاست اما مجبوریم...بابت همه چیز مممنونم رفیق و یار زندگیم...

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:46 توسط بانو|


آخرين مطالب
» پست ثابت برای تووووو
» حسینم باور کن...
»
» آموختم...
» بعد 15 روز اس ندادن ...15 خرداد اس دادی که...
» روزت مبارک آقاییـــــــ
»
» ” تو “
» منتظرت میمانم تا بیایی...
» 15 اردیبهشت 1392

Design By : behnam.com