چرک نویس هایم برای مفرد مذکر غایبم...

برو ادامه ی مطلب عشقم... 

Avazak_ir-Beauty6


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۱ساعت 22:45 توسط بانو|

 

میخندم... 

الکی.......

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:42 توسط بانو|

امروز روز پرستار و روز مهندس هستش.نه من بهت تبریک گفتم و نه تو به من... 

با این شرایط فاتحمون خوندست. 

باشه... 

خوشبخت باشی.

نوشته شده در سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:10 توسط بانو|

خدایا این بار میخوام با خودت حرف بزنم... من دوسش دارم.اونم میگه که منو دوس داره.فقط شرایط اقتصادی و فامیل بودنمون ما رو از هم جدا کرده... خدایا خودت حلش کن.خودت ما رو بهم برسون.من بدون اون میمیرم.من واقعا دوسش دارم. و پای همه چیزش وایمیسم. خدایا حرفامو میشنوی.جمعه 1 اسفند 1393 مهمونیشون هستش.و من مثل همیشه استرس دارم که اونجا چیکار کنم.مامانم فردا میاد خونتون که چند روز بمونه.ای کاش خودت با مامان صحبت کنی.دیگه من تحمل ندارمااااا.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:2 توسط بانو|

دیروز یعنی 24 بهمن ماه به مناسبت مکه رفتن پدر و مادرت خونه ی ما دعوت بودین.خیلی خوشحال شدم که دیدمت اما...  حسینم به خدا ناراحتم .نیگا به لبخندهای الکیم نکن... 

وقتی یاد گذشته میفتم حالم خراب میشه... امروز مثلا ولنتاین بود.درسته همه چی تموم شده اما ی احساسی به من میگفت که ای کاش بهم پیام میدادی... 

نمی تونم به هیچ کس فکر کنم.فقط تو ...تو...ای کاش خونوادم راضی بشن.

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:29 توسط بانو|

سلام  

الان داشتم خاطراتمون رو مرور میکردم حالم خراب شد...امروز شیرینم توسط راهیان نور جنوب رفت و من تنهاتر از همیشه شدم.این روزها واقعا حالم خرابه.استرس و شوک هست که به من وارد میشه. نمی دونم تو به یادم هستی یا نه... 

خدایا اگه قسمتمه.منو زود به اون برسوننننن

نوشته شده در دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 17:24 توسط بانو|

2روز پیش یعنی 20 آذر بهم توسط وایبر پیام دادی... 

جواب نمی دادم اما گفتی کارم داری... 

کارت...!!! 

بهم گفتی

ی دختر مثل خودم برات پیدا کنم... 

یعنی... 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:3 توسط بانو|

 موج اگر می دانست که ساحل دستش را نمی گیرد هرگز برای رسیدن اینقدر نفس نفس نمیزد ...
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آبان ۱۳۹۳ساعت 14:1 توسط بانو|

فردا روز تولدته...

من نمی تونم بهت تبریک بگم اما یادمه...

تولدت مبارک...

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آبان ۱۳۹۳ساعت 17:30 توسط بانو|

درست ی هفته پیش یعنی 17 مهر ۱۳۹۳

خواهرت و مامانت و مامان بزرگت ناگهانی ساعت 12 بعد از ظهر اومدند خونمون...خاله لعیا با دختر خاله فاطمه هم خونموم بودند...
اومدند نشتند و حرف زدند...
ظاهرااا مامان جونتون راضی نبودند...چون هر چی مامان برا رد کردن تو میگفت ایشون تایید میکردند.اما خواهرت خیلی ماهه.اومد اونقدر بامن حرف زد که نگوووو

بابام اومد و من نتونستم قانعش کنم.بهش گفتم که تو دوسم داری و منم همین طور.اما بابا گفت دخترم دوست داشتن کافی نیست...به بابا هم حق دادم.ما که از تو چیزی نمیخوایم اما حداقلش 30 درصد که باید رو پاهای خود بایستی...
ما هرچی گفتیم ×خونوادت گفتند که بابا پشتش هست.
من تکیه گاه میخوام اونم توووو نه بابات...
 به خدا داغونم اما بروز نمیدم.هر چقدرتلاش میکنم که فراموشت کنم .نمیشه...

هرچقدر اصرار کردم که باهات حرف بزنم ×نزاشتنددد

قبلش کلی به هم اس دادیم و من گفتم که قسمت نیست اما تو گفتی که شرایطتو بگووو

هرچی گفتم قبول کردی...ایناته که منو داغون میکنه

کاش بد بودیی....

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۳ساعت 11:46 توسط بانو|


آخرين مطالب
» پست ثابت برای تووووو
»
» 5اسفند 1393
» 29بهمن 1393
» 24 بهمن روز ولنتاین
» 13بهمن1393
»
»
»
»

Design By : behnam.com