X
تبلیغات
چرک نویس هایم برای مفرد مذکر غایبم...


چرک نویس هایم برای مفرد مذکر غایبم...

برو ادامه ی مطلب عشقم... 

Avazak_ir-Beauty6


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391ساعت 22:45 توسط بانو|

مرد نیستم اما.....


حرفم یکی ست:

تو...!

نوشته شده در یکشنبه سوم فروردین 1393ساعت 12:2 توسط بانو|

در هیاهوی زندگی دریافتم ؛

چه بسیار دویدن ها که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی ایستاده بودم ،

چه بسیار غصه ها که فقط باعث سپیدی موهایم شد

در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود ،

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد "می شود" و اگر نخواهد "نمی شود"

"به همین سادگی"

کاش نه میدویدم

و نه غصه می خوردم

 

 

عشقم عیدت پیشاپیش مبارک

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1392ساعت 23:41 توسط بانو|

امروز شنبه است٬درست ی هفته به سال تحویل مونده و درست ۱۰ روزه ازت خبر ندارم و این غرور لعنتی و شایدم حجب حیا نمی ذاره ازت خبر بگیبرم...اینارو اگه  ی روز بخونی ...باید عشقی که ابراز میکنی و من هنوز به یقین نرسیدم که واقعیه یا نه...؟؟دوبرابر بشه...چون با تمام وجودم همه ی این اسها و مطالب رو برا تنها عشقم مینویسم...ادمای زیادی دورو برم می پلکند اما اونا نمی دونند که من یکی رو دارم که...به قول خودت پر رو نشی هااااااا اما واقعاا پسر خوبی هستی ...و این خوب بودن همون پاکیته....سر به زیر بودنت...نمازخون بودنت و...هست که باعث میشه فقط به تو فکر کنم. گاهی فقط میخوام برات بنویسم....اونقدر که حد نداره..

 

.

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 12:9 توسط بانو|

مــن از عــمق وجــود خــدآیــم را صــدآ کــردم ،

نــمیدآنــم چــه میــخــواهی !

ولــی امــشب..

بــرای تــو... بــرای رفــع غــمــهایت... بــرای قلب زیبــایــت...

بــرای آرزوهــایت..!

بــه درگاهــش دعــاکــردم

و میــدانــم

خــدا

از آرزوهــایت خبــردارد...! 

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 11:29 توسط بانو|

16 اسفند ماه مصادف باروز پرستار

 

تو:ای لباس سفید بر تن.ای کسی که وقت سحر سخت کوش و بیدار است.قلب بر کف به عشق بیماران .روز تو روز یاس سپید.روز عشق و ایثار ٬روز نوید و امید...فرشته ای است  که نام خوشش پرستار است .سلامتی وجودش بخواهم از یزدان.یقین که حافظ او ذات پاکدار است.روز پرستار رو بهت تبریک میگم...امیدوارم در آینده ای نه چندان دور به همه ی آرزو هات برسی.(ساعت ۱۸:۲۵)بود.

من:ممنون بابت تبریک با ارزشتون٬ایشاا... شما هم در آینده ای نه چندان دور به همه ی آرزو هاتون برسین.

تو:خواهش میکنم.ایشاا...

تو:فکرکنم خوابیدی...مزاحمت نمیشم...مواظب خودت باش. شبت بخیر

من: نه نخوابیدم.بازم ممنون.شبتون بخیر

تو:واه واه چه باادب.شب بخیر

من:به قول بعضیا بله پس...ما باادبیم.شب بخیر

تو:من اعصاب مصاب ندارم هااا...حوصله هم ندارم.

من:کشتیات غرق شده یا خودت؟

تو:هر دوش. خودم و کشتیام و همه چیزم...

من:وایییییییی عجب اتفاقی.بزار زود زنگ بزنم به اورژانس...الان میرسند...

تو:منتظرم زود باش زنگ بزن.البته الان همکارات جشن گرفتند نمیان که...

من:اخه اگه مریض تویی...از ما سرحال تری که...

تو:کو...ا؟؟؟از کجا میگی...؟؟/

من:جدا چرا داغونی؟

تو.:دیگه واقعاا خسته شودم...دیگه اخراشه...عیدم نزدیکه...این ور میرم گیر میدند اون ور میرم گیر میدند...

من:بیخیال درست میشه

من:راستی کادر نمونه ی اورژانس شدم....بعضیا حرص بخورند...

تو:واقعااا...افرین آفرین.حالا چرا حرص بخورم خیلی هم خوشحال شدم .تو هرچقدر پیشرفت کنی من خوشحالتر میشم.لیاقتشو داری..

تو:البته پررو نشی هااااا

من:حالااااااا

من:اون اس پررویی رو نمیفرستادی نمیشد...

تو:مزه اش به همون بود...

من:باشه پس...

تو:این الان چی بود؟؟؟

تو:راستی ی چیز بگم؟؟

من:نه نگو

تو:نگممممم؟؟

من:چون اصرار میکنی .خوب بگو...

تو:ی لحظه بهت حسودی کردم...و به خدا ی یچیزی گفتم...

من:حسودی دیگه...خوبه خودتم میگی...حالا چی گفتی؟؟

تو:دیگه دیگه..بین منو خدا بود.

من:نگووو...دیگه اصلااا یالوارمارام

تو:هاهاهاها

من:این پیام تبریک رو کی برات فرستاده بود دانشمند...خوبه یادت مونده...

تو:فیلسوف یادم بود...از اینترنت برداشتم...

تو:راستی سلام.خوبی؟؟

من:سلام.مرسی   خوبم.شما خوبین؟؟؟

تو:قربونت.تو خوب باشی منم خوبم...

من:واقعااا...پس من بدم...تو الان چطوری؟؟؟

تو:نه من خوبم...

من:زهرمارررررررررر

تو:وای عصبانیتت رو دوس دارم...

من:

من:راستی سال دیگه روز مهندس و پرستار باهمه...

تو:واقعاا...برام سررسید میارن میبینم...راستی برام چی میخری؟؟

من:بگو سررسید رو نخرند من برات میخرم...تو برام چی میخری؟

تو:نه...سررسید رو میارند...منم برات خودکار میخرم؟؟

من:خسته میشی تو..من برات ی کتاب در نظر دارم میخرم...

تو:چه کتابی؟؟

من:کتاب اصول خونه داری...

تو:نه بابااااااااا

من:شوخی کردم...واقعاا ی کتاب  به درد بخور در نظر دارم...

تو:اسمشو بگو...؟؟

من:نمیگم...

من:برو بخواب دیگه...

تو:...

من:...

طبق معمول ی ساعت طول کشید تا خداحافظی کنیم...امروز بازم در مورد تو بامامان صحبت کردم و بهش گفتم که اس دادی...البته اون پرسید...من اصلاا نمی تونم دروغ بگم و خندیدم و گفتم اره فرستاده...آخه باباتم زنگ زده بود و برادرت هم اس داده بود.البت هم افکرکنم اون اس رو تو براش سند کرده بودی که بفرسته...خواستم ازت بپرسم اما بی خیال شدم...

نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1392ساعت 11:19 توسط بانو|


بهترین احــساس...



 
رسیدن به آرامــــشه ...

کنار...... که منو می فهمه و دوستم داره ...
نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 12:40 توسط بانو|


شاید آرام تــر می شدم


فقــط و فقـــط…


اگر می فهمیدی ،


حرفهایم به همین راحتــــی که می خوانی


نوشته نشده اند !!!

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 12:39 توسط بانو|

میدانی حسینم؟؟؟
 
 
حســــادتٍ زنانــــه ام بسیـــــار دور اندیــش اســت !

خیــــالِ زنـــی دیگـــر
ســـر به روی سینــــه ی تـــو
دست توی دست  تو
و تـــو دلـــت میــــرود!

میتــــرسم
...
میترســم کســـی بــوی تنـــت را بگیـــرد !
نغمـــــه دلـــت را بشنـــــود
و تــــــو، خـــو بگیــــری بــه مانــدنــــش!!!

چــــه احســـاس ِ  مبــهمیــــست ...
ایــــن عاشقـــــانـــه های ِحســـــادت مـــن!!!





نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392ساعت 12:28 توسط بانو|

بعد از ی دعوای حسابی...که اینبار من کوتاه اومدم...چون تو گفتی که انگار دشمنتم و اینطوری باهام حرف میزنی...منم معذرت خواهی کردم.

تو:تو اصلاا می دونی چقدر برام مهمی؟؟؟به خدا این هزار و دومین بار که  ی تار موت رو به هیچ دختری نمی دم...

من:دروغ نگو...هزارو یکمین بار بود...

تو:نه دفعه ی پیش هزارو یکمین بار بود...پررو نشو دیگه حالا من ی چیزی گفتم...

من:من پرو نیستم ونمیشم...چرا اینطوری حرف میزنی...؟

تو:چیکار کنم ...دوست دارمت..براهمین اینطوری باهات حرف میزنم...مشکلی داری؟؟؟

من:تجربه ثابت کرده که تو ناراحت میشی تا من...

 تو:نه...

من:ببین اعصاب من از بس که فکر میکنم داغونه...

تو:به چی؟؟؟

من:همه چی...هرچیزی که تو فکر میکنی...اصلااتو فکر میکنی؟

تو:آره.من مثلا به این فکر میکنم که چطوری خوشبخت شیم...توچیکار کنی و من چیکار کنم...

من:خوب مثلاا من چیکار کنم؟؟

تو:خوب اونا به وقتش گفته میشه...

من:...

تو:ی سوال بپرسم؟

تو:اگه خدا بخواد و ما باهم باشم....ناراحت نمیشی که طبقه ی بالایی ما بشینی تا باکمک همدیگه ی خونه بگیریم...

من:از اول دوس داشتم مستقل باشم اما بااین اوضاع اقتصادی...داشتن خونه رویا شده...اگه خونوتدت دخالت نکنند و تو سیاست کافی رو تو اداره داشته باشی...

تو:تو مامان منو هنوز نشناختی .باور میکنیاز وقتی من صاحب اتاق شدم به جرات میتونم بگم که بیش از ده بر اتاق من نیومده که به کارام دخالت کنه...من بچه نیستم که تو هنوز منو نشناختی.

من:الان میگی...

تو:نظرت درموردبرادرم چیه؟؟؟بعد مامان و بابا اونو من سرپرستی میکنمااا

من:اون از بچه های بهشتی...شاید نیگه داری از اون مارو هم بهبهشت نزدیک تر کنه..نگران اونا نباش...لیاقت داشته باشیم نگهش میداریم.

تو:الحق که نون حلال خوردی و هر چی خوردی حلالت باشه...واقعاا که زندگی کردن با تو لیاقت میخوادددد

من:نه بابا اینطوریام نیست...

تو:ببین تو مال خودمی.تموم شد و رفت.

من:...سوالت همین بود؟

تو: ببین کجا بودیم و به کجا رسیدیم

تو:بابام میخواستم ببینم تو از کاغذ دیواری خوشت میادددد یا نه؟؟اگه عمری باشه میخوام بالا رو کاغذ دیواری بکنم...جلوی تراسمون گلخونه درست کنم و جا تلویزیون رو با شیشه بدم درست کنن و...

من:تو رویا نباش...حالا حالاها کار داریم...

تو:ببین من همه ی فکرام رو کردم و انجام دادم و نشستم خونه زیر کرسی تخمه میخورم و تلویزیون نیگا میکنم و تو هم برام چایی می ریزی...

من: به به...بببین به چیا فکر میکنه...

تو:خوب چیکار کنم....من دوس دارم خونم ی طرف سنتی باشه .تشک و بالش و ی کرسی ۴ نفره....

من:قاطی کردی تو...

تو:باشه....راستی میبینی من چقدر خوبم...

من: بایدم خوب باشی چون انتخاب منی...

تو:من الانه که از بالای تخت بیفتم پایین...

من:...اوزون اچیلماسین دااا... برو بخواب دیگه...شب خوبی داشته باشی...

تو:قربونت برم.مواظب خودت باش گوزلیم.در پناه حق.من چوخ ایستیرم سنی...

 

کلی بحث هم کردیم درمورد اینکه به من میگن حسین برمیگرده و دختر داییش رو میگیره...باور کن داغون میشم نه اینکه ازدستت بدم نه...چوت بدست اوردنی که به زور باشه...زودم از دست میره...اما دوست دارمت....فقط چون تو خیلی حرفاا بهم زدی.میترسم همش دروغ باشه...کوچکترین شکی کنم به خداااااااا میرم...خدا شاهده که خسته تر از اونی هستم که بخوام باهات بحث کنم و ...خیلی خستم خیلی خسته.

 

 

نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 12:10 توسط بانو|


آخرين مطالب
» پست ثابت برای تووووو
»
»
» 24اسفند1392
»
»
»
»
»
» 5اسفند1392

Design By : behnam.com