پست ثابت برای تووووو
برو ادامه ی مطلب عشقم...

برو ادامه ی مطلب عشقم...

تو:موجی از محبت را برای ساحل دل خوبان میفرستم که فراموش نشدنی هستند...
من:خوبان دیگه...نه ما...خواهشااا اس نفرستین.
تو:چرا شما نه؟؟
من:از بهشت نادانی رانده شده ایم ....با درد دانایی سرگردانیم...چراشو نمی دونم..
تو:ای کاش نادان بودیم و چیزی نمی فهمیدیم...مزاحمتون نمیشم.شب خوش.
من:این جمله شرح حال خودم بودااا...سو تفاهم نشه...شبتون بخیر.
تو:منم خودم رو گفتم...
من:منم خودم رو گفتممم...حساب شما جداست.
تو:یعنی من دیوونم؟؟
من:بنده جسارت نکردم...خواهشااافرضیات خودتون رو به من نچسبونیننن...راستی امتحان ارشد رو چطوری دادی؟؟؟
تو:خوب شما گفتین حسابت جداست...چه زود می پرسی؟؟؟خوب.بد...چی بگم اخه...امتحان سربازی بود دیگه....سخت داده بودن...نمی دونم شاید منم نیگا نکرده بودم....والا از کل اون سوالاا ۳۰ تاشو جواب دادم...
من:زحمت کشیدین...نصفش که غلط در میاد و مثبتاتون رو پاک میکنه...پس با این اوضاع خیالت راحت...قبول شدی.نشستی...
تو:خوب چیکار کنم...وقتی اس دادم...خواب بودی؟؟؟؟ارشدتو چیکار کردی؟؟؟میخونی؟؟
من:نه با شیرین میخندیدیم...اون رفت که بخوابه....راستش من نمیخونم...چون ی سری قوانین اومده که نمیتونم بدم...اگه جای شما بودم نمی دونم چیکار میکردم...
تو:خوب تو نمی تونی مرخصی بگیری و از بهمن ماه بری؟؟؟
من:بااهمین نقشه ثبت نام کردم...شایدم تاریخارو دستکاری کنم...
تو:تو روز روشن جعل اسناد میکنی...لازم نکرده...اگه بفهمن کلاااا از همه چی معافت میکنند...همون سال دیگه بدی...بهتره...
من:...
تو:..
تو:راستی ی ساعتم مونده به خراب شده برسم...
من:واقعاا؟؟؟من هنوز میخواستم بپرسم ببینم کجایی؟؟؟
تو:۹۳ روزم مونده...از اس اولتم ناراحت شدمااااااا...
من:پس شمارش معکوست شروع شده...نه ناراحت نشین...
تو:هرچی خدا بخواد...نه نشدم
من:پس چرا میگی شدم؟؟؟
تو:خواستم ببینم چی میگی...!!!
من: نه این که منم...
تو:عیب نداره....چرا پنجشنبه باهام خداحافظی نکردی؟؟
من:ی چیزو اعتراف کنم....آره راس میگی...آخه...
تو: من کلاا راس میگم...اخه چی...
من:هیچی...
تو:حتماا هیچی؟؟
من:نه...تو از خیلی چیزا خبر نداری که....منم از اتفاقایی که برا تو میفته خبر ندارم..برا همینه میخوام کلاا کات کنیم...اون روزم من باهات خداحافظی کردم...شاید تو نشنیدی...
تو:میدونم چی میگی...
من:منم نمی دونم چی بگم..راستی ۵ اسفند روز مهندسه...مونده بودم که بهت اس بدم یانه...از همین الان بهت تبریک میگمااا...
تو:والا چی بگم...
من:هیچی نگیم بهتره...حداقلش این طوری راحت تریم...
تو:برا تو شاید این طوری باشه...
من:مگه غیر اینه...
تو:چی شده...دلت چرا پره...
من:نه اصلاا...دل من پر نیست...
تو:پس دل من پره..
من:واقعااا پره یا خالی...
تو:پره...
من:خوب بگو...من گوش میدم...
تو:از کجاش بگم...
من:از همون اولاش...
تو:برات خواستگا راومده؟؟
من:(درست همون روزی که تو و بابات اومده بودیم...اومده بودند ...اما من گفتم نه)نه...خواهشاا این مسایل رو هم نپرس...من منتظرم توام هاااااااااا تا جواب بدی...
تو:اما دل من از این بابت پره...
من:چی شده مگه...؟؟؟
تو:خیلی میترسم...
من:میخوای چی بگم بهت....اگه بحث خواستگاره خدا شاهده من بهترین کیسا رو ندیده و نشناخته رد میکنم...اما...(به خدااابهترین کیسا با بهترین موقعیت ها رو به خاطره تو رد میکنم ولی بهت نمیگم...چون میترسم کم بیارم و...)
تو:اماچی؟؟
من:هیچی...
تو:اما تا کی؟؟؟
من:بیخیال زیاد فکر نکن ...باهم در ارتباط نباشیم...فکرتم کمتره...
تو:یعنی من بدم؟؟
من:نه...کی همچین حرفی زد...
تو:شوخی کردم...
من:میبینی چه دختر خوبی شدم...دیگه ازت سوال نمی پرسم...
تو:تو از اولش خوب بودی...
من:این نظر لطفته...اما خودت خوبی همه رو خوب میبینی...
تو:اون که آره...من کلااا خوبم....
من:جنبه داشته باش...هر وقت رسیدی...بگو تا مزاحمت نشمااا...بازم تک صندلیه؟؟
تو:آره...بازم تک صندلی بود...میدونی الان من کجام؟؟؟
من:کجایی؟؟؟رسیدی؟؟؟ پس چرا نمیگی؟؟
تو:بااجازت من الان رو تختم دراز کشیدممم.
من:سن ا..؟؟؟عجبااااااااا...چطوری اس میدادی؟؟؟
تو:کم کسی نیستی که...تو هر شرایط بهت اس میدم...
من:به خودم امیدوار شدم....یعنی من کسیم...پس برو بخواب خسته جان...
تو:ی چیز بگم؟؟
من: بگو...
تو:میخواستم بهت اس ندم...ببینم روز مهندس بهم اس میدی...اخه پارسال غافلگیرم کردی...اما دلم طاقت نیاورد...
من:به احتمال ۶۰ درصد نمیدادم اما به خدا یادم بود...نمیخواستم قولمون شکسته بشه...خوب من پیشاپیش گفتمااااا
تو:قبول نیستاا...باید روزش بگی...
من:نه دیگه من گفتم...عید و اتمام سربازیت و بارش باران و بازگشت پرستوها و... و.
..بهت تبریک میگممم
تو:چیزه دیگه ایی که نموند؟؟من که تبریک نگفتم...
من:خوب من عوض تو گفتم...بی خیال دیگه برو بخواب...شبت خوش
تو:واه واه...
من:هر وقت واه واه میگی ...یعنی بد جور تو ذوقت زدم...
دستم درد نکنه...
تو:اخه چی بگم بهت...خیلی ازت تعریف کردم...بسه دیگه پر رو میشی...
من:کجا تعریف کردی...فعلاا که داری میزنی...
تو:تعریف نکردم...!!!
تو:الهی غصه تو قلبت نباشه...الهی دشمنت عقده بگیره...الهی هر کجایی مهربونم.تنت سالم.دلت هرگز نگیره...الهی درد و غم از تو جداشه...الهی صاحب قلبت خداشه...
تو:رفاقت ایستادن زیر باران و باهم خیس شدن نیست...رفاقت ان است که یکی برای دیگری چترش و دیگری هیچ وقت نفهمد که چراخیس نشد...
من:منم عاشق بارونم...خیس خیسه خیس بشی...مثل ابکش... به به...شبت بخیر دیگه...
تو:من حوصله ی سرماخوردگی روندارمااا
تو:باشه برو بخواب...مواظب خوبیات باش...برام دعا کن...شبت بخیر.
تو:در ضمن وقتی هم من میام خونتون ی ذره ژولیده پولیده باش...این همه خوشکل نباش تا این دل صاب مرده ما رو با خودش ببره زیر اوار...و اینکه چادرت رو هم برعکس (ترسه)ننداز...درست بنداز اون وقت برا ادم بد میاره...
من:خیلی..![]()
![]()
.دیوونه یعنی تو به برعکس بودن چادر من دقتم کردی...عجباااااااااااااااااااا...به خدا نمی دونستم...الان تو گفتی فهمیدم.
تو:بله...
من:زهرماررر![]()
تو:ممیخوای چیزای دیگه رو هم بگم؟؟هاهاها
من:نه دیگه تو رو خداا.مثلاا برقا رفته بوداا...اونم به زور پیدا کردم...اصلاااتو دیگه خونه ی ما نیاااا...
تو:نیام؟؟
من: نه بیااا...اما دیگه گیر نده...چایی ها که ایراد نداشت؟؟
تو:باشه...نه برا اونا تخفیف قایل شدم...چون برقا رفته بود...وگرنه پر رنگ بودند...
من:از خداتم باشه...چایی به اون خوبی براتون ریخته بودم...نمی دونستم این قدر ریز بینی...هنوز هنگم...
تو:چایی باید لب سوز و لب دوز و لبریز باشه...اون وقت چی؟؟
من:اون وقت زحمتشو خودت میکشی...بی خیال...هیچی...
تو:اا پس این طوریاست...
من:اره...برو بخواب دیگه...
تو:باشه قربان...شبت بخیر
(ساعت ۳بامداد بود)
دیروز پنجشنبه با بابات اومده بودین خونه ی ما...برقا رفته بود...شانس ماروداری...
ببخشید من اصلاا بهت توجه نکردم...به همین خاطر عذاب وجدان دارم...تو گفتی اخرین باره که میای و ایشاا..بعد ۲ ماه تموم میشی..اومده بودی ارشد بدی و من نپرسیدم که چطوری دادی...مثل میخ انگار میخکوب شده بودم...شاید...شاید...۲ روزه مریض بودم حال نداشتم و از طرفی دیگه با همکارم اس بازی میکردم سر ی موضوعی که ...
خلاصه ببخشید...
من اگه نصیب تو بشم...خیلی بهت بدهکارم...
عشق من
بی من اگر آرامی
من نمیخواهم که کنار من باشی

بزرگترین آرزوم اینه کوچکترین آرزوت باشم
تقدیم به او که نبود ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد و گیسوان بلندش را به باد می داد و دست های سپیدش را به آب می بخشید و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند
بهت اس نمی دم...اما وقتی اینجا رو میخونی بدون که همیشه به یادت بودم...
ولنتاینت پیشاپیش مبارک...

خدایا!!!!
خبر داری که شوخی شوخی داریم پیر میشیم!!!
قرار نیست یه خرده ما رو به آرزوهامون برسونی؟!!!
خیلی جدی دارم میگم...
این قرارمون نبود!!!
ببینم!!!اصلا بنده آرزو به دل به چه دردت میخوره؟!!!

تو هم اینجایی ٬منم...چه غم انگیز که از هم خبر نداریم....قرار بود ۱۸ ارشد بدین که به ی هفته بعد موکول شد...دیروز یکی که برام خیلی عزیزه گفت که فلانی که تو باشی شبنم رو میگیره...هیچی نگفتم ...فقط بلند شدم و گفتم به من چه هر کی رو که دوس داره بگیره...و رفتم.
همه میگن فرهنگ من و تو خیلی از هم دوره....هر چند فامیلیم ااماااا...
من فقط به خدا سپردم...اما داغون میشم وقتی به حرفایی که به من گفته بودی فکر می کنم...به نظر خود منم ما بر خلاف نزدیکی ...تو ی چیزایی هم ازهم خیلی دوریم...گاهی کلا قیدتو میزنم اما...
شده ی زمانایی کلی حرف داشته باشی و لی نه حوصله ی گفتنشو داشته باشی و تایپ کردنشو...الان این طوریم...
عشق خیلی خنده دار است ... خیلی هم گریه دارد ... !
عشق، یا هست ... یا نیست !
اگر نیست که نیست ... اما ، اگر هست ... اگر باشد ... اگر یافت شود در تو ، آن وقت دیگر تو نیستی !